قسمت اخر
نویسنده:کیم یاسی
ته-در اتاقو باز کردم.انتظار داستم اونجا باشه..بود.ولی خاب.حقم داشت
دکتر گفت باید استراحت کنه.رفتم بالای سرشو نگاش کردم..بانی مهربون خوش قلب منه..میبخشتم..
رفتم لباسمو عوض کردم و همینطور از تو اینه دید میزدمش
هی ....میخواستم ببوسمش ولی موقش نبود
رفتم کنار تخت..خوابیدن رو تخت که گناه نی...پتو رو زدم کنار برم زیرش دیدم شلوار کوچه پاشه
رفتم یه سلوارک دراوردم از کشو و عوض کردم ولی از خواب پرید
کوک-عه اومدی
ته-سلام عشقم چطوری
کوک-او خوبم
ته-بخشیدی؟
کوک-چیو؟
ته-همون دیروزی
کوک-یادم نمیاد
ته-بانی کوچولوی منی دیگه💜
کوک-بوش موخوام
ته-ولی باید استراحت کنی الان وقتش نی
کوک-تهیونگااااآ لفطا^-^
ته-فقط یکیهاااا
کوک-بوچه
ته-*رفتم رو تخت کنار باهاش نشستم....دستاشو بتلا سرش قفل کردنو لبامو گذاشتم رو لباش
.کوک-دلم براش یزره شده بود..لباش...صورتش...
ته-بعد یه بوسه طولانی ازش فاصله گرفتم...بیبی بسه تا فردا که کلا خوب شی
کوک-چشم ددی شی🙈
برپدر مادر ادم کپی کار لنت